أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
174
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
من صبر كنم كه دانم آخر روزى * غمگينان را خداى « 1 » فرياد رسد لطيفه : كار دنيا در عالم دنيا از چهار صفت بيرون نيست : يا كار تو با تست ، يا با خلق « 2 » است ، يا با حق « 3 » است ، يا با دنياست . هر كارى ميان تو و دنياست ، مايهء آن زهد است ، و هر كارى كه ميان تو و مولى است ، مايهء آن شكر است ، و هر كارى كه ميان تو و خلق است ، مايهء آن خلق است و هر كارى كه ترا با تن توست ، مايهء آن صبر است . اول گفتم « 4 » هر كارى كه ميان تو و دنياست ، مايهء آن زهد است ؛ زيرا كى اين حطام دنيا از دو بيرون نيست : يا حلال است يا حرام « 5 » . اگر حلال است رنج حساب نيرزد ، و اگر حرام است درد عذاب نيرزد . پس از هر « 6 » گونهاى كه هست از كسب او كرانه گير ، و ازو كنج زهد و خانه گير ، تا هم از عذاب ايمن باشى و هم از حساب فارغ باشى « 7 » . و آنچ ميان تو و حق « 8 » است گفتم « 9 » مايهء آن شكر است ؛ زيرا كى كار تو با حق تعالى « 10 » از دو بيرون نيست : يا بلا دهد يا عطا دهد « 11 » . اگر عطا دهد ، شكر واجب بود ، و اگر بلا دهد واجبتر بود « 12 » ، زيرا كى عطا اين جهانى بود و بلا آن جهانى بود ، چون بر نعمت اين جهانى شكر واجب بود ، بر نعمت آن جهانى واجبتر « 13 » ، و اگر عطا دهد تو بدان آلوده شوى ، « كلا ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى . » و اگر بلا دهد ، تو بدان از گناهان « 14 » زدوده شوى « 15 » . پس « 16 » عطا سبب « 17 » آلودگى آمد ، و بلاسبب « 18 » پاكى آمد ، اگر بسبب « 19 » آلودگى شكر واجب بود « 20 » ، بسبب « 21 » پاكى واجبتر بود « 22 » .
--> ( 1 ) - در متن : خداى تعالى ( 2 ) - با حق ( 3 ) - با خلق ( 4 ) - گفتيم ( 5 ) - + است ( 6 ) - + دو ( 7 ) - شوى ( 8 ) - مولى ( 9 ) - گفتيم ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - + بود و ديگر ( 14 ) - « از گناهان » ندارد ( 15 ) - + از گناهان ( 16 ) - + از ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - بر سبب ( 20 ) - شود ( 21 ) - بر سبب ( 22 ) - شود